Mehri Mehraban


هم نفس - Poem by Mehri Mehraban

مدتی هست که ما هم نفسیم
واژه ها می فهمند، می دانند
 که من و هم نفسم  معصومیم 
واژه ها پِی در پِی  
به طلب کاری خود می آیند
شعر را می خواهند
خوب می دانم، او، نه
دوست مرا می خواند
به فراخوانی عهدی ازلی
عهدِ تابیدنِ نور و حکمت
بخشش و رحمت وعشق
.
 
بادی آمد
پُر دلتنگی بود
وَ دلش بادبادک می خواست
و صدایش رفت تا بالاها
تا اجابت شدنِ یک درخواست
دوست ، کودکی  را خنداند
هدیه ی حسِ سخاوت به دلش جاری کرد
کودک  برای  دلِ آشفته یِ باد 
به هوا بادبادک بخشید 
حتی دوست، از آن بالاها 
نیمه خالی تنهایی یک  لیوان  را دید و 
پر از ریحان کرد
قطره ها را گفت  
کرتِ  تنهایی آدمها را آب  دهید 
و  خواند: أَ لَمْ يجِدْك يَتِيماً فَئَاوَي‏ *****
بعد قلم  را برداشت  
رو ی بومِ بودن  
قصه ای  رنگی و زیبا پاشید
حالا 
من و هم نفسم
تویِ این قصه یِ ناب
 نقش اول  داریم
خوب هم می دانیم
دوست یعنی، همه چیز


Poet's Notes about The Poem

*****أَ لَمْ يجِدْك يَتِيماً فَئَاوَي: آيا نبود كه تو را يتيم يافت و سپس پناه داده ؟ سوره مبارک ضحی آیه ششم' هم نفس به نظر من، کسی یا چیزیست که با آن زندگی قابل ' زندگی ' کردن می شود. مادری فداکار، همسری مهربان، دوستی صمیمی....یا  چیزی مثل نقاشی کردن، سرودن شعر......به هر شکل و صورت امیدوارم همه هم نفس و هم نفسهایی داشته باشیم و قدردان حضرت دوست،  خدای مهربان، باشیم  زیرا تنها اوست که می تواند این موهبت را نصیبمان کند

Comments about هم نفس by Mehri Mehraban

There is no comment submitted by members..



Read this poem in other languages

This poem has not been translated into any other language yet.

I would like to translate this poem »

word flags

What do you think this poem is about?



Poem Submitted: Wednesday, February 26, 2014

Poem Edited: Wednesday, February 26, 2014


[Hata Bildir]