بمباران زيبايي ست
چاقو
چشم آبي
و بادکنکي به کوچکي قرن بيست و يکم
بمباران زيبايي ست
من
و من
و من
و سايه ي آدم ها
بمباران زيبايي ست
داش آکل و مسيح وقت ندارند به جيب جانوري که جان مي کند
سري بزنند
بمباران زيبايي ست
اين دريچه است که روسپي ترين اميد دهنده است
روسپي ترين آرزو دهنده اي
که ماچ مي دهد مدام
باز مي شود مدام
کرم مي زند
...
مدرسه را مارمولک چاق کرده
بخاري را اجداد بيچاره ي من ؛
تکه هاي تقويم را در تنور بيندازيد
شايد گوشت ِ برشته سگ ترم کند
با پاچه ي روزهايي که مي گيرم
تئاتر را مه گرفته
مرا شب ؛
زن را شوهر گرفته
مرا نکبت ِ جاودانگي ؛
حرف زدن براي ديوارها ممنوع است
اما کسي زبان ِ مرا نمي داند
تا از چرند گفتن نجاتم دهد !
( شايد انگليسي را به من داده اند
فارسي را به شکسپير ! )
گندمي مي کارم
سلول هايش ، داس هاي کوچک ؛
زبان هايتان را درو مي کنم
براي آنکه بدانيد
همين که به حرف هاي من گوش کنيد کافي ست !
بالون هايم به من سواري داده اند به اندازه ي کافي
و کافي يعني بادي که از کنارت مي گذرد بي آنکه بداني
همه چيز مثل هم است
گور من يعني زندگي تو
وشايد گور تو زندگي من ؛
زندگي يعني عاشق کسي باشي
و با کسي ديگر زندگي کني
وگرنه روحت ميان خانه هاي بيشرم سرگردان مي شود
نه از عاشق شدن در اماني
نه از زندگي !
تو به دو موجود توأمان محکومي
عشقت
وعاشقي که تو را در قمار باخته !
...
Lizards have fattened the school
My wretched ancestors the stove
Torn pieces of the calendar thrown in the oven
Maybe braised meat will make me more of a dog
to these ankles of the days I bite
The theatre is taken by the fog
I, by the night
The woman is taken by her husband
I, by wretched immortality
Speaking is forbidden for the wall
But no one speaks my tongue
to save me from speaking nonsense
(Perhaps they have committed English to me
Persian to Shakespeare!)
I sow the wheat
with little sickles for cells
I sickle your tongues
so you know
it is enough to listen to all I say
My Zeppelins have given me enough rides
And enough means a breeze that you don't know is passing by
Everything's like everything else
My grave means your life
And perhaps your grave, my life
To live means to be in love with someone
and to live with someone else
or else you will be a wandering ghost between shameless houses
You are neither immune from falling in love
nor from life!
You are simultaneously condemned to two beings
your love
and the lover who lost you in a card game
...
روزي که تا چشم کار مي کند در ويلچر نشسته بادبادک
عشق من چه مي تواند بکند براي تو ؟
به همين قانع باش که در کنار من آه بکشي عزيزم !
خرمگسهاي اتاقت را مي کشد عشق من
تنهايي خانه ات را وقتي که نيستي به جايت تحمل مي کندعشق من
اما نخواه که از اکسيژن
يا کره ي زمين
تقاضاهاي ديگري کند عشق من !
نمي شود جور ديگري زنده باشي
به همين قانع باش که در کنار من آه بکشي عزيزم !
...
The day the kite sits in a wheelchair as far as the eye could see
What could my love do for you?
Just be happy, my love, to sigh with me by your side
My love kills the bluebottles of your room
when you're not around
my love endures the loneliness of your home
But don't ask my love to ask for more
from oxygen
or this planet Earth
It is not possible to be alive any other way
Just be happy my love, to sigh with me by your side
...
اگر با من ازدواج کردي
برايم لباسي بخر نازک
که از پشت آن برهنگي تو ديده شود
و دستمال گردني
که اخلاق دست هاي تو را داشته باشد
و کفش اسپورتي که
به مغز تو متصل باشد !
ولي قلاده را فراموش نکن
چهره ي صادق تري دارد !
...
If you marry me
buy me a see-through dress
so your nakedness may be seen through
And a scarf
that carries the temper of your hands
And a pair of trainers
that connects up to your brain!
But don't forget the dog collar
it has a more honest face!
...
رهايي آخرين طعمه ي تلخي بود
که در اميدهاي ابلهانه مان نامگذاري کرده بوديم
در مثلث ِ وجود
انديشه و اميد کودکان ِ ديوانه اي بودند
که با سر به هوا ضربه مي زدند
با مشت بر زمان فرو مي افتادند
و تنها بازي بزرگ شان
تنفس مصنوعي به ساعت هاي مچي شان بود!
...
Emancipation was the last bate of bitterness
which we had named in our stupendous hopes
In the triangle of existence
thought and hope were mad children
who beat the air with their heads
who dived into time with their fists
and their only big game
was to give mouth-to-mouth resuscitation to their wrist watches!
...
نه
نمي شود
نمي شود آرام بگيرم
اين گوشه از جهان محکوميت من است
ويترين خيابان هايش عقب مانده اند
و شلوارهايش تنم را فشار مي دهند
نه ! به من دست نزن
مثل گربه هاي هيز بار مي آيم
به پاچه هاي مادرم بدبين مي شوم
رهبر عزيز !
چطور مي توانم به تو اعتماد کنم ؟
تو اصلا شبيه ترموديناميک نيستي
دهانت پر از ساچمه است
واز کپل هايت سياهچاله هاي فضايي مي ريزد
چطور مي تواني به من مهرباني کني ؟
وقتي پسرانت در آرزوي زنا جان مي سپرند
و دخترانت
به فاحشه خانه هاي پنج قاره تبعيد مي شوند ؛
نه ، به من دست نزن !
من از بال سوسک مي ترسم
پروازش مستراح ِ خانه اي را متروک مي کند
اين مردم
نمي دانم چطور آنقدر شجاعند که تو در آسمان شان پرواز مي کني !
واي اگر کودکان بزرگ مي شدند
لنگه کفشي براي تو کافي بود !
...