مدرسه را مارمولک چاق کرده
بخاري را اجداد بيچاره ي من ؛
تکه هاي تقويم را در تنور بيندازيد
شايد گوشت ِ برشته سگ ترم کند
با پاچه ي روزهايي که مي گيرم
تئاتر را مه گرفته
مرا شب ؛
زن را شوهر گرفته
مرا نکبت ِ جاودانگي ؛
حرف زدن براي ديوارها ممنوع است
اما کسي زبان ِ مرا نمي داند
تا از چرند گفتن نجاتم دهد !
( شايد انگليسي را به من داده اند
فارسي را به شکسپير ! )
گندمي مي کارم
سلول هايش ، داس هاي کوچک ؛
زبان هايتان را درو مي کنم
براي آنکه بدانيد
همين که به حرف هاي من گوش کنيد کافي ست !
بالون هايم به من سواري داده اند به اندازه ي کافي
و کافي يعني بادي که از کنارت مي گذرد بي آنکه بداني
همه چيز مثل هم است
گور من يعني زندگي تو
وشايد گور تو زندگي من ؛
زندگي يعني عاشق کسي باشي
و با کسي ديگر زندگي کني
وگرنه روحت ميان خانه هاي بيشرم سرگردان مي شود
نه از عاشق شدن در اماني
نه از زندگي !
تو به دو موجود توأمان محکومي
عشقت
وعاشقي که تو را در قمار باخته !
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem