رهايي آخرين طعمه ي تلخي بود
که در اميدهاي ابلهانه مان نامگذاري کرده بوديم
در مثلث ِ وجود
انديشه و اميد کودکان ِ ديوانه اي بودند
که با سر به هوا ضربه مي زدند
با مشت بر زمان فرو مي افتادند
و تنها بازي بزرگ شان
تنفس مصنوعي به ساعت هاي مچي شان بود!
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem