موي قاره به دماغ کلاغ که مي رود
فلسفه عطسه مي زند
رادياتورها براي ماراتون آماده مي شوند
تا به فسيل حرکت هاي مغزي نزديکتر شوند
در قطب مه گرفته ي کتاب هاي راهنمايي و رانندگي
و تجسم سيارات رنگي در نقاشي جاده هاي خردسال ...
حالا به زمين نزديک تر مي شوم
يک موميايي از موزه اي گرانقيمت رييس سازمان ملل مي شود
آمريکا در انتخابات رياست جمهوري هند مي برد
و بيل کلينتون زن سال ايران !
زنان در کشتزارها تف مي اندازند
تا پاچه شان را نگيرند زماني به خاطر بوي تن شان
من به شيوه ي ابرها و موجودات خرسند لذت مي برم
لذت مرا مي برد
تا رژه ي درختان کنار فاضلاب ها
آهن شدن اکسيژن در نگاه شاعران پيشرفته
و ترکيب هاي شيميايي اوزون
که به جريان سوسياليته ي سوسک ها مي انجامد
آسمان که نهايي ترين سم پاشي قهوه اي ست
از پشت نزديکترين لذتي که روبروي چشمم گرفته ام ...
و پنبه ي مغزم که زير تابش آفتاب بر ذره بين
آتش مي گيرد !
قندي به دهانم بگذار
و با لباس کولي ها مرا به چادري بدزد
به گوشه اي راهنمايي ام کن
که وزن ياوه هايت را با من تقسيم کني
و من زير دندان هايت کودکي به دنيا مي آورم
که زماني سقف چلوار بر سرش خراب خواهد شد
زماني که از پشت آخرين لذتم به خورشيد تف مي اندازم
تا پاچه ي فرزندم را نگيرد
روزي که آتش به فرمان « او» پيش مي تازد
و زمين جاي خوبي براي تاختن نيست !
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem