می آید
کنار خرابه های دلم لختی می آساید
دستی میشوید، چایی می خورد ، نگاهی می کند
بعد به من می گوید
نه! بایستی آبادت کنم!
....... و شروع می کند به انهدام همه چیز
و می رود
به هزار بهانه انسانی با هزار دلیل متقن
بویژه آنکه ' نمیخواهم بیش از این آزارت دهم'
ومن با دلی کاملا ویران
ابلهانه می اندیشم
چه تحول شگرفی است
عشق!
ومن چقدر عاشقش بودم
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem
How can I reach out to the creator this poem He can find me online Z..... R......