گیرم که کشورم آزاد شد ز شیخ
با بخل هموطن چه باید کنم، رفیق؟
ما مردمان زخمی صد تهمتیم
با دشمن همزبان چه باید کنم، رفیق؟
گیرم که رخت بست ستمگر ز خاک ما
با فقر فکرها چه باید کنم، رفیق؟
گیرم که باغ خشک خزان، سبز شد
با ریشههای مسموم چه باید کنم، رفیق؟
گیرم طلوع کرد سحر از دل سیاه
با چشم کور و بسته چه باید کنم، رفیق؟
دیوار گر فرو ریخت، از ضربههای ما
با ترس آجرین چه باید کنم، رفیق؟
گیرم رسید نوبت لبخند و شادیام
با بغض بیدلیل چه باید کنم، رفیق؟
آزادگی اگرچه مهیا شد از قضا
با عادت غلامی چه باید کنم، رفیق؟
گیرم که قصه گشت به فرجام فتح و نور
با زخم بیصدا چه باید کنم، رفیق؟
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem