هنــــــوز عــــزم متین است بر نمیگردی
سخن، سخن ز یقیــــن است بر نمیگردی
...
زاد روز تان شاد و خجسته بادا!
هر شاعری در تصاحب روح ِواژهها برتری دارد، اما محور کلام من بر اوصاف شاعری میچرخد که محبوب دلها، کوشا ، متجسس در حقیقت کنکاشگرِ واژه هایست که با خامه و ورق ، عهد و پیمان ناگسستنی بسته و بی محابا پیش رفتن و جستجویگری را می پسندد.
احمد محمود امپراطور شاعر گرانقدر و روشن ضمیرِ که اهل بدخشان است با سرایش اشعار، پارچه های ادبی با طرح ِ نمادین گرافیک های زیبا، دکلمه های متعالی مشعل بدست کاروان جهانِ ادب و فرهنگ بوده از جمله شاعران و نویسندگانیست که خوشبختانه سالیان متمادیست که من باافتخار در اجلاس معرفت باایشان آشنا هستم.
...
شبی از ماه دلو سال جاری، با مادر جانم یادی گذشتگان کردیم.
در لابلای گفت وگو ها، ابیاتی در ذهنم جان گرفت؛ یادگار روزگاری که نه ساله بودم و برای نخستین بار از کابل به زادگاه نیاکانم، به ولسوالی کِشمِ بدخشان، رفتم.
آن روز ها شرایط جنگ حاکم بود و رفت و آمد ها میان بدخشان و کابل بسیار محدود بود
هنوز بیبیِ مادری ام را ندیده بودم.
...
زن؛ سرود جاودان عشق و فداکاری
زن، مرقعنگار بیهمتای لطافت هستی و پرتوی حکمت ازلی است؛ گوهری درخشان که در سیمای معنویاش، روشنای مهر، شکوه وقار، ژرفای فداکاری و استواری اندیشه درهمتنیدهاند.
وجود ارزشمند او، آیینهای صیقلیافته از معرفت، و نگاهش پژواکی از خرد ناب است.
...
یکی سنگ و یکی خشت و یکی بازار می دزدد
یکی کــاخ و یکی کـوخ و یکی دربار می دزدد
یکی در نوبهاران دوست میگردد به جسم و جان
یکی در تیــــره مه بیگانــه و اســرار می دزدد
...
تا مسلمــان ز خـــدا منــــکر شد
چشـــم او دست نــگرِ کــافر شد
نشه ی حرص و طمعـــــــــه زور آمد
آدمــــی عقـــــــــل بــــداد و خر شد
...
بدترین سرنوشت آن است که نقاب از چهرهی حقیقت برداری و
بر نهانخانهی رازهای هستی آگاه گردی،
لیک ناچار شوی در پیشگاه بیداد و نادانی،
دم فروبندی و خویشتن را در پردهی تغافل فروپوشی.
...
مقدم بهار خجسته باد!
بدشت عشق من هر سال منتظر هستم
که همچو لاله برون آیی و بهار کنیم
---
...
#شب_حریم_اسرار_و_آستانهی_الهام
شب، حریم اسرار و آستان قدس الهام است،
قلمرویی که در سکوتش، روح به بلندای افلاک عروج میکند
...
این خــــزان نوبهـار خواهد شد
دلبــــرم آشــــــکار خواهد شد
شبِ تاریــک و بخت نافـــرجام
روشـــن و برقـــرار خواهد شد
...
با رشوه و به زور دهن بند شان کنند
دشمــن بجای دوستـــــی ترفند شان کنند
با نام های مختلف و رتبــــــه های ننگ
آقـــا و شیـــخ گفتـــــــه برومند شان کنند
...
Ахмад Махмуд Император, современный афганский поэт и писатель, многогранная фигура в литературе и искусстве, чье творчество выходит за пределы письма и охватывает поэзию, голосовое исполнение и визуальное искусство. Создавая проникновенные стихи, исполняя декламации с выразительной интонацией и разрабатывая инновационные графические работы, он объединяет разные формы выражения в единое целостное видение.
Его произведения отражают гуманистический и ответственный подход, затрагивая вопросы важности семьи, социальной ответственности, привязанности к Родине, охраны окружающей среды, достоинства женщин, воспитания нового поколения и заботы о правах животных с серьезным и практичным подходом.
...
به جهـــان نـــامِ ســـــروری داریم
عطـــر گل هـــــای عنبری داریم
شهـــد میگیرد هر که از لب مان
گل ستـــــــان از دُر ِ، دری داریم
...
ز عشق اش یک عمر شد دل میان موج خون دارم
نفس می ســوزم و از سعــــی طاقت رهنمون دارم
مـــــرا از بیســـوادی ره ندادن ســـــوی دانشــــگاه
ولــــی امــــــــروز از بی دانشــــی دارالفنون دارم
...
آدم و آدمگری دستار می خواهد مگر؟
لطف و رفتار نیکو اجبار می خواهد مگر؟
گر رسد دستت ولی دستی نمی گیری دریغ
دستگیری آشنا و یار می خواهد مگر؟
...
مخمس: احمد محمود امپراطور
++++++××++++++
ای شوخ نازدانــــه ای حاضر جواب من
ای آنکه نیمــه شب تو بیایی بخواب من
...
من از این آی و هوی بی سر و بی بر نمی ترسم
از این دوستاخ بی کلکین چه و بی در نمی ترسم
به چندین پادشاه و سلطنت را واژگون دیدم
کنون از طمطراق ضابط و عسکر نمی ترسم
...
در گلشـــــــن بهــــــــار خودم میزنم قدم
با عــــــزت و وقـــــــار خودم میزنم قدم
صبح امید و چشمه ی خورشید اگر نبود
در شـــــامگاهی تـــــار خودم میزنم قدم
...
بخنـــد و ناز کن و جلوه کن حصارم کن
میان سینــــه ی خود تنگ در فشارم کن
بگیر و بوسه بزن از لب و زبان و رخم
به شعله های لبت ســــوز و داغدارم کن
...
نباشد غیــر اشک و ناله، لبخندِ که من دارم
بدردِ دل نمی ماند همیــــن دردِ که من دارم
در آتش سوختم در آب غرق موج ها گشتم
ندانم غیری غفلت چیست ترفندِ که من دارم
...
Ahmad Mahmood Imperator is a poet, artist, and visionary from Afghanistan. He was born in the spring of 1985 in Karte Seh (District 3) of Kabul, into a family with proud ancestral roots in the mountainous and culturally rich province of Badakhshan. He stands today as a unique and multi-dimensional figure in Persian-language literature—where poetry, visual art, voice, and insight converge in service of beauty, humanity, and truth. Among lovers of poetry and culture, he is affectionately known as "Yusuf Thani" ("The Second Joseph") and "The Poet of Hearts"—titles that speak to both his graceful presence and the emotional depth of his words. His poems blend mysticism, love, justice, sorrow, and hope—offered through a smooth, rhythmic language that touches both intellect and soul. Imperator is not only a poet; he is also a graphic designer, visual storyteller, and powerful voice in poetic recitation—weaving words, images, and sound into a singular expressive harmony. He holds a profound belief in humanity, peace, inner beauty, and social responsibility. To him, art is the universal language of the soul—a bridge that transcends borders and brings hearts together. In a world often driven by noise and distraction, Ahmad Mahmood Imperator walks a different path—with sincerity, reflection, and purpose. His journey began in Kabul, is rooted in Badakhshan, and aspires to reach the hearts of people across the globe.)
هنوز عزم متین است بر نمی گردی
هنــــــوز عــــزم متین است بر نمیگردی
سخن، سخن ز یقیــــن است بر نمیگردی
دگـــر کجــــا رود این مرغ آشیـــان برباد
به فــــــــکر خلدبــرین است بر نمیگردی
بیــــــــــــا و آتش ِ زن خـــار زار دامنگیر
عنــــان بدست لعیــــــن است بر نمیگردی
به انقـــــــــلاب تو باشد نیـــازمندی هـــا
که دشمنـــــان به کمین است بر نمیگردی
فلــک به آتش عشق تو آزمــــــــونم کرد
ســـرم به خانه ی زین است بر نمیگردی
نسیــــــم آر و بهـــاری بده به ملک دلم
ز غصـــه خاک نشین است بر نمیگردی
همـــــه ز سوز و گداز دلم خبر شده اند
جهــــــــانِ آه و طنین است بر نمیگردی
اگـــــر به قلب خود و حرف من کنی باور
بلــــــی و آری چنیــن است بر نمیگردی
مکن که نیست به محمود تاب رنج و الم
به مـرگ گشتـــه قرین است بر نمیگردی
———-
یکشنبه 11 حوت 1392 هجـــــری آفتابی
که برابر میشود به 02 مارچ 2014 میلادی
ســــــــــرودم
احمد محمود امپراطور