بوســـه ای بی اجازه می خواهم
غزلی نغـــــز و تازه می خواهم
شــــــام از دست پخت ای مهرو
قــــابلی و دوپیــــازه می خواهم
قدمت روی چشــــــم من امـــــا
تهی رانــــت جمـازه می خواهم
در و دیــــــوار شهر قلبــــــم را
زینـــتِ از خــــوازه می خواهم
پای بگذار در حریـــــــم دلــــم
آتشــــــم زن گــدازه می خواهم
تنـــگ میگیرمت در آغوشــــم
سـر خود را به مازه می خواهم
بری نامــــــرد دشمنانت همیش
چـــارتکبیر، جنــازه می خواهم
تو که محمود خود خـــــریداری
سینــــــه ام را مغازه می خواهم
------------------------------
دوشنبه 13 سنبله 1396 آفتابی
که برابر میشود به 04 سپتمبر 2017 ترسایی
سرودم
احمد محمود امپراطور
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem