دیشب کـــه تــــرا ندیده رفتم
بــــا جلـــــوه ای آب دیده رفتم
از زخـــــم زبـــان کینه توزان
خـون خـــوردم و ناشنیده رفتم
در حســــرت تو تمام شب را
انگشـــت و لبـــــم گزیده رفتم
من این دل ناصبــــور خود را
از سینـــه ای خود کشیده رفتم
خورشــید رخت گرفتی از من
همچون صبــــح نا دمیده رفتم
بشکفتــــه بودم به باغ عشقت
چون رنگِ ز گــل پریده رفتم
در کوچـــــــــه ای ناتمام امید
بــــر وصل تو نا رسیده رفتم
آن پرده ای رنج نیمه شب را
بـا دست خـــودم دریده رفتم
خاک قـــــــدم تـو بوسه کردم
یعنــــی به رهت خمیده رفتم
آغــــوش خودم بغــــل گرفتم
پهــــلوی خــــود آرمیده رفتم
محمود و صـــــد آرزو دیگر
از هـــر یکی من بریده رفتم
---------------------------
بامداد سه شنبه 05 سرطان 1397 آفتابی
که برابر میشود به 26 جون 2018 ترسایی
ســـرودم
#احمد_محمود_امپراطور
#حسرت #آرزو
#صبح
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem