یکی سنگ و یکی خشت و یکی بازار می دزدد
یکی کــاخ و یکی کـوخ و یکی دربار می دزدد
یکی در نوبهاران دوست میگردد به جسم و جان
یکی در تیــــره مه بیگانــه و اســرار می دزدد
یکی با سنگ تهمت میــــزند فامیــل و قوم خود
یکی از مادر خود چــــــادر و گوشوار می دزدد
یکی با صد فسون دل می رباید از سرای تن
یکی دیگر بنـــــــــام آشنــــــا دلــدار می دزد
یکی سیلی زند بر صورت خوار و یتــیم هر جا
یکی از چاشنــــی و داروی بیمـــــار می دزد
یکی خو کــــرده با دشنام و حرف نادرست خود
یکی حرص اش گرفته کِشت با انبار می دزدد
یکی را هم خیــالت نیست یاری جــانی میگردد
یکی سرمه ز چشــم و دیده ای بیدار می دزدد
یکی شـــاه میشود از راه قانون میـزند جیب ات
یکی با چاپلوسی از ســــــرت دستار می دزدد
یکی با طـــرح افکارش جهـان را میکند روشن
یکی تاریخ کشـــور همــــــرهی آثار می دزدد
یکی کوه می شگافت تـا رهی مردم شود هموار
یکی از کــــوه میهن معــــدنِ احجار می دزدد
یکی با دزد هـــــای نامــی بیت المال می روبد
یکی هــــم از الاغ بی زبـــان افسار می دزدد
یکی با جــان فشانی عمر خود را میکند قربان
یکی نان تــــرا با کاســـــه ای آچار می دزدد
یکی نامش مسلمان و نرفتــــــه در رهی اسلام
یکی از مسجـد و از خانقــــاه پایزار می دزدد
یکی غافل ز احوال خود و سرگشته و مجنـون
یکی باغ و چمن با سایــه ای دیوار می دزدد
یکی از نطفـه تــــا روز قیــــامت باج میگیرد
یکی دار و نـدار و هستـــی و ابزار می دزدد
یکی محمود میـــگردد به پیش بخـــــرد دوران
یکی در پیش چشمت دفتــــر اشعار می دزدد
----------------------------------
چهارشنبه 19 حوت 1394 هجری خورشیدی
که برابر میشود به 09 مارچ 2016 میلادی
ســـرودم
احمد محمود امپراطور
کابل/افغانستان
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem