در خون تپیـدم و به تماشا نیامدی شاعر احمد محمود امپراطور Poem by Ahmad Mahmood Imperator

در خون تپیـدم و به تماشا نیامدی شاعر احمد محمود امپراطور

در خون تپیــــــدم و به تماشا نیامدی

در کــوی این غریبـــــه ای تنها نیامدی

باران شــدی به دامنه ها اشک ریختی

چون چشمــه ســــار جانب دریا نیامدی

بشکست عضــو، عضــو تنم از فراق تو

بهـــــر علاج بی ســــر و، بی پا نیامدی

کردی خمار چشم خود از نشه ای غرور

در بزم شعــــر و ساقـی و مینا نیامدی

من تشنــه ام به دیدن و بوسیدن لبت

پیش عطش گرفتـــه ای شیدا نیامدی

بدنام عالمم من از این عشقت ای نگار

بار ِ به پـــرسش منـــی رسوا نیامدی

گفتــــی که باز آیــــی و دیگر نمیروی

رفتیــــکه رفتــــی و بـــه درازا نیامدی

در مسجد هرچه جستجو کردم نیافتم

گشتــــم مقیــم دیــــــر و کلیسا نیامدی

دیدی که حادثـــات بخاکم فکند و رفت

روی زمـــــانه بهــــــر تســـلا نیامدی

گفتند که بعــــد مرگ بیــایی به تربتم

مُردم ولی چو نفخه ای عیسی نیامدی

در بند کردی محمود یوسف نما خویش

یکبـــــــار دیدنـش چـــو زلیــخا نیامدی
——————-
یکشنبه ۱۸ جوزا ۱۳۹۳ هجری آفتابی
که برابر میشود به ۰۸ جون ۲۰۱۴ میلادی
ســـــــــــــرودم
احمد محمود امپراطور

در خون تپیـدم و به تماشا نیامدی شاعر احمد محمود امپراطور
POET'S NOTES ABOUT THE POEM
Global Peace Love Tranquility Progress Healthy Society Mutual Acceptance Poet Ahmad Mahmood Imperator Kabul
COMMENTS OF THE POEM
READ THIS POEM IN OTHER LANGUAGES
Close
Error Success