بدترین سرنوشت آن است که نقاب از چهرهی حقیقت برداری و
بر نهانخانهی رازهای هستی آگاه گردی،
لیک ناچار شوی در پیشگاه بیداد و نادانی،
دم فروبندی و خویشتن را در پردهی تغافل فروپوشی.
دیدهی بصیرت را بر تاریکی ستم بربندی
و دل به امیدی ناپایدار خوش داری که شاید
بامدادی دگر، آفتاب داد و دانایی از افق سر برکشد.
دریغ از این رنج دیرینه که روزگار دراز،
آدمیان را در بند خویش گرفته و
خردمندان را به سکوتی تلخ واداشته است!
حوت 1403 خورشیدی
احمد محمود امپراطور
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem