دوستی بـا مردمـان سفـله و نـانی نکن
پول و وقت خویش را بر هـرزه ارزانی نکن
یک نگاهی گــرم و یک لبخند داریـم آرزو
سوی ما از بی کسی ها چینی پیشانی نکن
حرص را میکن دفن، در گور شوق نابجا
چون گدایی گر به هر در لفظ گردانی نکن
خود رئیس خویش می باش اندرین دار فنا
فکرِ چوکی و مقامی خانه سامانی نکن
همـرهی یار بدخشانی بساز و شاد زی
آرزوی دخترانِ شوخی تهرانی نکن
گر رسد نان و پیاز و چمچه ی از آب سرد
شـــوقِ پیزا و کباب و آش و بولانی نکن
از سیاست دور باش آدمگری را پیشه کن
هفت پشت خویش را با حیله زندانی نکن
بگذر از ظلم و دو روزِ زندگی وارسته باش
لحظه های عمر خود با رنج طولانی نکن
رو مکن با چرس و تریاک و شراب و خود سری
این حیات بی گزند خویش تاوانی نکن
با کتاب و دفتر و دیوان و خوانش خو بگیر
در پس هر رمه ی بز رفتـــه چوپانی نکن
حرص و آز و شهوت از ما میبرد بالندگی
دور از خود خصلت زیبای انسانی نکن
حلقه ی گوش خودت میساز ابیات مـرا
گفته ی محمود را ناخوانده قربـانی نکن
--------------------------------------------
سه شنبه 23 دلو 1397 خورشیدی
که برابر میشود به 12 فبروری 2019 ترسایی
سرودم
#احمد_محمود_امپراطور
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem