رام الله Poem by Bei Dao

رام الله

بئی دائو

در رام الله
ملت های باستان شطرنج بازی می کنند زیر آسمان پر ستاره
چشمک زنان دست آخر
پرنده ای محصور در ساعت
بیرون می پرد تا زمان را اعلام کند

در رام الله
خورشید چون پیرمردی از دیوار بالا می رود
از بازار شپش می گذرد
با آیینه نور می اندازد
بر صفحه ای مسین و زنگار بسته

در رام الله
خدایان از کوزه های زمینی آب می نوشند
کمانی از زهی نشانی می پرسد
پسری تصمیم گرفته است اقیانوس را به ارث ببرد
از گوشه ی آسمان

در رام الله
دانه ها پاشیده می شوند روی ظهر
مرگ شکوفه می کند بیرون پنجره ام
در حال مقاومت، درخت غلبه می کند بر
شمایل وحشی و حقیقی تندباد

COMMENTS OF THE POEM
READ THIS POEM IN OTHER LANGUAGES
Close
Error Success