بئی دائو
در رام الله
ملت های باستان شطرنج بازی می کنند زیر آسمان پر ستاره
چشمک زنان دست آخر
پرنده ای محصور در ساعت
بیرون می پرد تا زمان را اعلام کند
در رام الله
خورشید چون پیرمردی از دیوار بالا می رود
از بازار شپش می گذرد
با آیینه نور می اندازد
بر صفحه ای مسین و زنگار بسته
در رام الله
خدایان از کوزه های زمینی آب می نوشند
کمانی از زهی نشانی می پرسد
پسری تصمیم گرفته است اقیانوس را به ارث ببرد
از گوشه ی آسمان
در رام الله
دانه ها پاشیده می شوند روی ظهر
مرگ شکوفه می کند بیرون پنجره ام
در حال مقاومت، درخت غلبه می کند بر
شمایل وحشی و حقیقی تندباد
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem