زمستان
در ایستگاه قطار
از سفری دور و دراز آمده بودم.
دیدم که درسینمای رهگذران نشسته ام
و فیلمی را می بینم
که داستانش را نمی دانم
فیلمی که پیش از رسیدنم شروع شده بود
فیلمی که هیچ وقت تمامی ندارد
و مهم نیست
از کجایش دیده باشی
زیرا تمام صحنه هایش تکراری ست
درست مانند زندگی.
قهرمانانی که نقاب سارقان به چهره دارند
سربازانی که در بوران و برف
به شهری ناشناس یورش می برند
دلقکانی که جلوی درشکه ها
- با اسب هایی از پا درآمده-
می دوند.
مردانی با بالهای موم
در هوا شناورند
حشراتی که از راهی ناشناس
به ستاره ها می رسند
زیر آفتابی سوزان
کسانی گوهری می یابند و گمش می کنند.
ما در مسافرخانه ای ارزان
برای یک شب مقیم می شویم
و روی ملافه ها
خونمان می ریزد.
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem