ميدانم چرا ميآيي اي مادر
با اين همه باز هم
شبها در را باز ميگذارد
چراغ را روشن ميكند كه ميپوشد
پوزۀ زمختِ
خيلي نزديك را.
با اين همه جادۀ روستايي همانيست
كه تو فقط بر آن
ميرفتي و ميرفتي
حتي پيش از خروسخوان
كه سرما ريزه
به پايت
ميپاشيد
ميدانم كه انگشتان دردناكِ
با شكوه شايسته خدمتگزاري تواند اينها
كه تختخوابها را مرتب ميكنند
پيراهنها را دكمه ميزنند
و بعد از آن بر هرۀ پنجره ميكوبند
براي همين من هم منتظر ميشوم
از كنار جاده رد ميشويم و كود ميدهيم
با كلماتمان سكوت را
«پس چرا، پس چرا اينطوري فرزندم؟
چه به سرت شليك كردهاند؟»
«من خودمم، مامان.»
...
Read full text