سده ها خاموش اند شهرهاي خشكيده و كرخت
عطوفت ابدي عشق
نگاه از لابه لاي پنجره
گام ابدي بر درگاهها
كلامي كه از لبان نيمه باز ، دروغوار بيرون مي جهد
جاودان اند غرور و نكبت
باراني كه بر خاك عطشناك آويخته مانده
و جاودان است سرايدار هميشه
كه هر بامداد كاهلانه پرسه مي زند
جارو به دست، همين دور و اطراف
او از تبار امپراتوري ديگري است.
This poem has not been translated into any other language yet.
I would like to translate this poem