آنها از هيچ چيز خبر نداشتند
چنين كه مي گويند انگار تا ابد
آفتاب توده اي كاهلوارست و
پرندگان رنگارنگ برمي خيزند
پرتوها را مي پاشند با سينه شان
و حال حتي به ياد نمي آوردند
كه چيزي ديده يا دست كم سايه را حس كرده اند
مي گويند ناب بود رؤياها و ترانه ها
و نگاههاي پارساوار مي لغزيد به فراز آسمان
از لبها به انگشتان مي رفت
و همه يكجا انبوه مي شد تنگ هم
سه زنده جان و يك دوجين مرده.
...
Read full text