آوایی است در سرم که هر دم
با خنجر تیزش مرا سر به نیستم می کند
می زند بر گردنم خون تراوش می کند
خون می لغزد بر نیمه عریان تنم
...
در آن سوی خاکستری آسمان شهریست
به وسعت روح آرمیده در گور
در آن سوی خاکستری آسمان شهریست
باد پاییزی همان عشق است
...
نمی توان گفت
آنچه به دیده می آید
کلام دیده ام را یاری نمی کند
دوست داشتنت در عمق روحم
...