خود باخته

در کوی سرگشتگی هر راهی گمراهی است
پیش پای هر گام چاله ای
و هر گذرگاهی راچاهی است
بن بست تنهایی
چه دیوارهای بلندی دارد
چه سایه های سرد و تاریکی
دریغ از کورسوی شمعی
و پنجره ای
و نگاهی
و دریغ از صدای غژغژ دری
در همهمه بادی
چه سکوت دهشتناکی
چه زمهریر غریبی است تنهایی
آه که نمی دانم
در پس کوچه کدام حیرانی
در کدام قمار ؟
خود را باخته ام
که اکنون
با کوله باری از آرزوها بر دوش
منم و یک عمر
تنهایی و پریشانی و سرگشتگی

Saturday, June 27, 2015
Topic(s) of this poem: distress
READ THIS POEM IN OTHER LANGUAGES
COMMENTS OF THE POEM

Stopping By Woods On A Snowy Evening